اما افسوس که راه پرپیچ و خم و درهای بسته، مرا از رسیدن به مقصد بازداشت. هر بار که نشانی اینترنتی را در کمان مرورگر مینهادم و رها میکردم، تیرِ امیدم به سنگ میخورد و جز صفحهای خاموش و بیپاسخ، چیزی فراراهم نمیگشت. نه از راز این سکوت آگاه بودم و نه راهی به درون می�یافتم. گویا بر درگاه این وبسایت، پردهای سنگین آویخته بودند که هر چه دست برآوردم، بدان نرسید.
در این میانه، بسی اندیشیدم. شاید گردنههای این مسیر دشوار، پایانی بر تلاش من ننهاده، بلکه آزمایشی است بر ارادهای که برای نگارش متنی استوار و سودمند در دل دارم. چه آسان میتوانستم با جملاتی آراسته و استنادهایی سست، کوتهنوشتی فراهم آورم و دِین خود را ادا شده پندارم. اما وجدان بیدارم بر نمیتافت که خوانندهای مشتاق را با مشتی الفاظ توخالی، مهمان سفرهای بینوا کنم. هر کلمه که بر صفحه مینشیند، امانتی است بر دوش نویسنده و او پاسخگوی تکتک حروف خویش است.
اینک در آستانه این بنبست، امیدم به یاری شما روشنایی یافته است. شما که چه بسا روزنی به آن جهان بسته یافتهاید و با گوشهکنارش آشنایید. اگر صفحات این وبسایت را به تماشا نشستهاید، اگر از امکاناتش بهره بردهاید، اگر میدانید در آن دیار چه میگذرد و چه خدماتی بیپرده یا پنهان عرضه میشود، مرا نیز از این آگاهی بهرهمند سازید. حتی کوچکترین اشاره شما برای من همچون چراغی خواهد بود در شبی تاریک.
همچنین اگر راهکاری میدانید تا این پرده سنگین کنار رود و خود بتوانم به محتوای وبسایت دست یابم، از آموختن آن بینیازم مسازید. چه بسا با دگرگونی در نشانی، یا پیمودن مسیری دیگر، این در بسته به رویمان بگشاید.
دستتان را به گرمی میفشارم و چشم به راه روشنایی دانش شما، بر جای میمانم. بیگمان همراهیتان فردایی روشنتر برای این نوشته ناتمام به ارمغان خواهد آورد. سپاسگزارم.